
وقتی سال نو شد، تو نو شدی، من نو شدم، همه نو شدیم و خانه نیز نو شد. من و تو پیر شده بودیم اما خانه جوان شده بود. من و تو و خانه ای که جوان شده است به استقبال سال نویی رفتیم که هر سال در خانه قدیمی منتظرش بودیم. نمی دانم سال نو آدرس خانه نو را دارد یا نه... خوب شد خانه قدیمی را خراب نکردیم اگر سال نو اینجا نیامد، می رویم به خانه قدیمی سال نو حتما آنجاست...
![]()
پیرمرد برای آنکه به دنیا برسد قایقی را که از چوب درختان ساخته بود به آب دریا انداخت... پیرمرد رفت رفت رفت... قصه همچنان ادامه داشت و پیرمرد رفت رفت رفت... دلم قصه می خواهد، قصه هایی که در آن پیرمردی با قایقی باشد. مردمانش حقیقت داشته باشند، همه باشند، تو هم باشی. دلم قصه می خواهد، دلم می خواهد وقتی راه می روم از نگاهم، از صدایم، از چشم هایم، از جیب هایم به خصوص از جیب هایم قصه بریزد... اما نمی دانم پیر مرد بعد از آنکه رفت چه شد... قصه ام نیمه کاره ماند. پیر مرد که رفت دریا ماند، قایق هم ماند شاید اگر دریا می رفت و قایق می رفت، اما پیر مرد می ماند قصه من نیز چنین بی پایان نمی شد. خلاصه دلم قصه می خواهد، قصه پیرمرد و دریا... هر چه قدر هم اسمش تکراری باشد اما دلم می خواهد....
به هر حال یک سال گذشت ، من این داستان رو به نفع هیچ بشری ننوشتم و فقط نوشتم تا نشان دهم قدرت عشق بالاتر و بیشتر از هر قدرتیه ...
ممنون که وقت گذاشتین و درد و دلم را خواندین !!!
پ.ن : این مطلب از انجمن عصر جوان کپی شده .
لینک:http://azad.asrejavan.info/showthread.php?t=437518

می دونم خیلی از روزگار عقبم ...
یاد خاطره آرش حجازی تو وبلاگش افتادم :) آره منم مثل اون پیرمردی که آرش حجازی را هفتاد ساله تصور می کرده و فارغ التحصیل دانشگاه اسپانیا فکر می کردم :)
وقتی فهمیدم آرش حجازی که با خواندن ترجمه زهیر با او آشنا شده بودم کسی بود که دست روی سینه ندا آقا سلطان گذاشته بود خیلی غمگین شدم حتی اشک ریختم ...
انتشارات کاروان ... زهیر ، کیمیاگر، فرشته نگهبان ... سه کتابی که هیچگاه از خاطرم نخواهند رفت ...
یکی از دوستان چند ماه پیش سی دی در اختیار من قرار داده بود که پروژه قتل ندا یا دروغ سبز! عنوانش بود، توهین های بسیاری به آرش حجازی شد آن هم در قالب یک اتهام!
الان یادم آمد که ابطحی را هم دوست داشتم ... مثل خاتمی مثل موسوی ... آنها تفکراتی را داشتند که من به آنها اعتقاد داشتم و شاید حتی تفکرات بعضی از آنها به گونه ای باشد که به مرتد بودن متهم شوی ... شاید این تفکرات را بهتر است در ذهن خودمان مدفون سازیم یا اینکه برای خودمان نگهشان داریم ...
فقط دلم گرفته که چرا آرش حجازی ، محسن نامجو و محسن مخملباف به یک باره تروریست خوانده شدند ...
حرفی برای گفتن ندارم ...
سعی می کنم دیگه عاشق هیچ چهره ایرانی نشم ...
بهتر است به خارجی ها دل ببندیم چون قوانین آنها با قوانین ما تفاوت دارد و به یک باره بزرگانشان حامل اندیشه های فاسد خوانده نمی شوند ! در آن سی دی حتی گفته شد پائولو کوئیلیو ترویج دهنده بی دینیه ... نمی دونم چی بگم ...
راستی وقتی فهمیدم شهید آوینی هیچکاک رو می پسندیدند بیشتر عاشقشون شدم ...
من هم برایم فرقی نمی کند که اتهام ها واقعی هستند یا خیر ! محسن نامجو ، محسن مخملباف و آرش حجازی را تا وقتی افکارشان و اعتقاداتشان با من یکی باشد می پسندم :)
حس خوبی دارم که نوشتم ...
گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم ، من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم ، با این سوال بی جواب ، پناه به آینه می برم ، خیره به تصویر خودم ، می پرسم از کی بگذرم ، یه سویه این قصه تویی یه سوی این قصه منم وصل به هم وجود ما تو بشکنی من میشکنم ، گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم ...
مدتهاست که ننوشتم ...
فقط اومدم بگم از این به بعد ممکنه در وبلاگ دیگری بنویسم و این وبلاگ تا وقتی که دل به نوشتن ندم سفید بمونه ولی قول میدم ماهانه آپش کنم البته مثل قبل برای مخاطب نمی نویسم و برام مهم نیست نظری به نوشته هام داده نشه ...
آدرس وبلاگ جدیدم : http://khabardan.blogfa.com/
امیدوارم استفاده کنید .
موفق باشید
خوشه ی انگور
یک روز صبح کشاورزی در صومعه ای را زد راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد
«برادر دربان عزیز ، این بهترین محصول تاکستانم است ، آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما »
« ممنونم الان برای پدر روحانی می برمش ، حتما خیلی خوشحال می شود »
« نه این را برای شما آورده ام »
« برای من ؟ من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم »
« هر موقع در می زنم شما در را باز می کنید ، وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب می دادید . دلم می خواهد این خوشه انگور ، بخشی از عشق آفتاب و زیبای باران و معجزه ی خدا را به شما برساند .
برادر در بان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند ؛ واقعا زیبا بود برای همین تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد . پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق می کرد .
پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد ، اما یادش آمد که یکی از برادرهای صومعه بیمار است ، گفت : این خوشه را به او یده خدامی داند ، شاید کمی دلش را شاد کند .
اما انگورها مدت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند ، او هم فکر کرد : برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذاهایش را به من داده . مطمئنم این انگورها خوشحالش می کند .
وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد ، برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت : « مال شماست شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید . حتما می دانید با این شاهکار خدا چه بکنید .
زیبایی آن خوشه ی انگور برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت با دقت در کمال آن انگور ها تامل کند . بعد گفت این انگورها آنقدر زیباست که هیچ کس بیشتر از برادر خادم و نگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی می دانند ، قدرش را نمی داند .
برادر خادم هم به نوبه ی خود ، انگورها را به جوان ترین نو آموز داد ، تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچکترین جزئیات آفرینش حضور دارد . وقتی نوآموز انگور زا گرفت . قلبش سرشار از عظمت پرودگار شد ، چرا که تا آن موقع خوشه ی انگوری به ان زیبایی ندیده بود . همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد و به یاد کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند . براهمین پیش از غروب خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد .
« بخورید و لذت ببرید شما همیشه اینجا تنهایید ، این انگورها می تواند حالتان را جا بیاورد »
برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است . انگورها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید . بدین ترتیب ، چرخه بسته شد ، چرخه ای از خوشبختی و شادی ، که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند .
از کتاب زهیر « پائولو کوئیلیو »

عشق مسیح
داستایوفسکی در کتاب برادران کارامازوف ماجرای مفتشی مذهبی را بیان می کند که نقل آن را می کنم :
طی اذیت و آزارهای مذهبی در سویل ، و در زمانی که هر کس مخالف کلیسا بود به زندان انداخته می شد و یا بر روی چوبه ی دار می سوزاندنش ، مسیح به زمین بازگشت و به مردم پیوست اما مفتش اعظم متوجه ی حضور او شد و فرمان داد زندانی اش کنند .
آن شب به ملاقات مسیح به زندان می رود و از او می پرسد که چرا تصمیم گرفته است به زمین باز گردد ، مفتش اعظم به مسیح می گوید : تو کارهایمان را دشوار می کنی در ضمن عقایدت عالیست ولی این ما هستیم که قادریم آنها را به مرحله ی عمل در آوریم ، می گوید هر چند ممکن است دیگران بگویند مفتش سخت گیر است ولی چاره ای ندارد و فقط وظیفه اش را انجام می دهد ، وقتی قلب انسان همواره در جنگ است و آکنده از نفرت ، سخن گفتن از صلح و سخن گفتن از دنیای بهتر فایده ای ندارد .
هنگامی که انسان همواره احساس گناه می کند ، چه لزومی دارد که مسیح خود را برای نوع بشر قربانی کند ، مفتش اعظم ادامه می دهد و می گوید : تو گفتی تمام انسانها برابرند و درون هر کس نور الهی وجود دارد ، ولی فراموش کردی مردم نگرانند و به دنبال کسی هستند که هدایتشان کند ، کارمان را از این دشوارتر نکن و برگرد وقتی حرفهایش تمام می شود ، سکوتی سلول زندان را فرا می گیرد سپس مسیح به سمت مفتش اعظم می رود و گونه اش را می بوسد و می گوید : ممکن است حق با تو باشد ولی عشق من قوی تر است .
***************
ما تنها نیستیم ، دنیا در حال تغییر است و ما جزیی از این تغییریم ، فرشتگان ما را هدایت می کنند و حامی مان هستند ، و علی رغم این واقعیت که گاهی اوقات احساس می کنیم از تغییر انسانها و دنیا عاجزیم و علی رغم حرفهای مفتشان اعظم ،
عشق قوی تر است و یاری مان می دهد رشد کنیم ،
فقط در آن هنگام است که قادر خواهیم بود ستارگان و معجزات را درک کنیم .
پائولو کوئیلیو ( بخش پایانی فرشته ی نگهبان )
...............
خیلی به دلم نشست این نوشته ، خیلی از حرفای دلم تو همین چند تا جمله نهفتست ، شایدم مدرکی باشه برای اثبات نوشته ی قبلیم که تنها آزادی وجودی رو میشه با عشق به دست آورد ...سفر عشق
18 تیر سال 1388 تاریخی که هیچگاه از یادم نرفت و نمی رود و نخواهد رفت ...
مثل همیشه دیدارهایم با مریم محدود به زمانهایی می شد که مریم به قصد انجام کاری از خانه فرار می کرد ، با اینکه این محدودیت باعث می شد من دیر به دیر مریم را ببینم ولی لذت دیدارهای مان دوچندان می شد و هر بار که او را پس از مدتی طولانی می دیدم انگیزه هایم برای زندگی و چشیدن طعم شیرین آن بیشتر می شد ...
در آن سالها هجدهم تیر جوانان ایرانی ، جوانانی که خود را به پیری نزده اند و جوانی خود را علی رغم فشارهای شدیدی که علیه آنها بود فراموش نکردند، گرد هم می آمدند دست در دست هم قرار می دادند و زنجیره ی اتحاد فقیر و غنی و زن و مرد وپسر و دختر را بدون توجه به این مرز بندی های تبعیض آمیز می ساختند .
ساعت ده صبح با مریم در میدان ولیعصر تهران قرار داشتم ، جایی که همیشه او را می دیدم ...
می دانستم پنجشنبه روز ارامی نخواهد بود اما این تنها فرتی بود که او را برای آخرین بار ببینم و عاشقانه به محل قرار رفتم ، اعتقاد داشتم عشق قدرتمند تر از سپرهای ماموران ضد شورش است و عشق کوبنده تر و سوزاننده تز از گلوله های مظلومیست که ناخواسته از اسلحه های خصم بیرون می آید و تن من و هموطنم را مجروح می کند ...
من برای عشق رفتم چون به عشق اعتقاد داشتم و دارم و خواهم داشت ...
سلاح من دل شیرم بود و برای سفر عشق برایم از هر سلاحی قوی تر بود ، از خانه خارج شدم .. کوچه ها و خیابانها بوی عجیبی داشت ، صدای پرندگان ناله ی غمناکی به همراه داشت ، گویی شهر می دانست چه اتفاقی خواهد افتاد ، باد آرامی می وزید آه سوزناکش هر گاه به گوشم می رسید بغض گلویم شکننده تر میشد ، پرنده هایی که هر روز هنگام عبور از کنارشان از من فرار می کردند بی حرکت می ایستادند و به قدم هایم خیره می شدند ، کلاغها در اسمان قار قار کنان خبرهای شومی داشتند آنها خوب می دانستند که ساعتهاست شمشیرهای بران صیغل داده شده آماده ی جاری ساختن سیل خون های پاک بی گناه شده اند ...
اما در نگاه همه ی عناصر و مخلوقات خدا می توانستم رضایتی را ببینم و تحسینی را که مرا می ستاییدند که با دل شیر سفر عشق می روم ...
برای اولین بار دقیقا ساعتی که قرار داشتیم رسیدم و همین باعث شد مریم از این خوش قولی ام به عنوان پدیده ای باورنکردنی یاد کند ! قرار بود با هم نت های موسیقی را بررسی کنیم "مریم نوازنده ی ویولون بود و من تشنه ی دانستن این هنر الهی بودم "
مثل همیشه با هم مشغول صحبت شدیم ، کم کم صداهای شعار دادن های شروع شد ، آماده بودم بارها صحنه را در ذهن خود مرور کرده بودم ، می دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد دوست نداشتم مریم من را حین غلتیدن در خون ببیند دنبال بهانه می گشتم تا او را از خود و آنجا درو کنم دستش را گرفتم و به سمتی رفتم که شلوغی کمتر بود، نمی دانم چه شد ناگاه تصمیم گرفتم خیابان دست راست را بروم وارد خیابان شدم مریم متعجب به من نگاه می کرد و هر گاه که از من می پرسید چرا آشفته ای لبخند می زدم ...
خیابان به محلی منتهی میشد که بیشترین تظاهرات کنندگان در آنجا بودند ، حیران مانده بودم
تمرکزم را از دست داده بودم ، نه ... مریم نباید اینجا باشد ... نه ...
ناگهان صدای گلوله های خصم بلند شد ، ترسیده بودم ، نه نباید بترسم ، من خودم را برای سفر عشق آماده کرده ام نه نباید بترسم ...
دستان مریم را محکم در دستانم گرفته بودم ، با چشمان یکدیگر با هم حرف می زدیم ، صدای گلوله ها و برخورد آنها به تن های بیگناه را نمی شنیدم ، ناگهان در چشمهای مریم ترس را دیدم ، اشک از چشمانش جاری شده بود ، دستانم سست شده بودند ، دستانم را محکم گرفت ، از دور گلوله ای را دیدم که التماس می کرد من بی گناهم من از اسلحه ی خصم آماده ام ، من بی گناهم ... گلوله آرام ارام به سمت مریم نزدیک می شد دستان مریم را دیدم خونی شده اند نمی دانم خون از کجا بود ، گلوله به مریم نزدیک تر میشد ، آرام آرام به سمت او می آمد و در آخرین لحظه سینه ی او را شکافت ...
بغض گلویم شکست ، اشکانم جاری شدند ، پاهایم سست شده بودند ، دستان مریم توان نگه داشتن دستانم را نداشتند خواستم دستانش را بگیرم اما قدرتش را نداشتم دستانمان از هم جدا شد مریم روی زمین افتاد ، پاهایم دیگر توان ایستادگی نداشتند و سست شدند و آرام بر روی زمین افتادم سرم را برگرداندم مریم را دیدم که به من نگاه می کرد و لبخند میزد ارام خودم را به طرف او کشیدم دستانش را گرفتم سوی چشمانش کمتر میشد ، ارام لبهایم را به لبهایش نزدیک کردم و بر لبانش بوسه زدم و هر دو چشمانمان را بستیم و
به آزادی سلام کردیم ...

اخلاق فروردینیها جوریه که حتی اگر برای دوستاشون بخوان حرف بزنند
در واقع به خاطر دوستاشون صحبت نمی کنند بلکه بیشتر خودشون نیاز پیدا می کنند به صحبت کردن با دوستاشون ، البته شاید من این جوری باشم ولی در کل مطمئنم خودخواهم ...
مثل همیشه خسته از زندگی می خوام براتون به خاطر خودم ! صحبت کنم ...
خیلی وقتیه که به این نتیجه رسیدم که بهر کاری که ساخته شدم زندگی نمی کنم و دارم مردگی می کنم ! اگه می خواستم سالهای قبل تصمیم قاطعی بگیرم راهم خیلی هموار بود و راحت می تونستم به خواسته هام برسم ولی ترسیدم ، سر راه جدید زندگیم بهترین موقع بود که مسیرو تغییر بدم ولی بازم ترسیدم و خودمو گول زدم که فرصت زیاده ...
حالا اینجا نیمه ی راه من قراضه ی پنجر می خوام دیگه نترسم و بزنم تو جاده خاکی و تمام ایده آلهای آدمای ایده آلیستی رو بی خیال شم ...
میگن آدمای بزرگ تعدادشون محدوده ولی من فکر می کنم همه بزرگند فقط تو جای خودشون نیستند در واقع تو اونجایی که باید باشند نیستند سالها پیش استادی بهم گفت که استعداد کشکه مهم توانایی و عمل آدمه ... شاید حق با اون باشه نمی دونم ولی من تو زندگیم نشون دادم تو هر کاری مزخرفم ولی دیگه نمی خوام اینجوری باشم ...
همیشه وقتی تو کاری رفتم که ترس داشتم ازش موفق بودم ! و حالا هم با ترس دارم میرم البته نمی دونم از چی می ترسم شاید از چیزایی که فکر می کنم یه موقعی خواهم داشت و ممکن دیگه نداشته باشم ولی فکر می کنم این خیلی احمقانست که آدمی که هیچی نداره از این ترس داشته باشه که چیزی که شاید داشته باشه رو نداشته باشه !!!
خیلی مسخرست ...
بهتره چیزایی که دارمو بهش بپردازم و دنبال کسب نداشته ها نباشم ...
مطمئنم تو این راه خاکی مهمترین نیرویی که بهم کمک خواهد کرد نیروی الهیه شاید تو پست قبلیم عکسی قرار دادم که نوشته بود no religion ولی بگم که من درسته به دین اعتقادی ندارم ولی نمی تونم نسبت به آفرینندم بی اعتقاد باشم ... مطمئنم خدا اونقدر بزرگه که با دین و این چیزا نمیشه محدودش کرد در واقع خدا به اندازه ی نگاهیه که ما نسبت به مخلوقات داریم ...
حرف دیگه ای برا گفتن ندارم ولی تو این برهوت ذهنی که در من به وجود آمده و ناتوانی در امر نوشتن دوست داشتم از اوضاع و احوالم براتون بگم هر چند بازدید کننده کم باشه ولی مطمئنم هر کی میاد اینجا محسن رو میشناسه و از دوستان صمیمیه محسنه .
دوستتون دارم برای دلخوشیم لطفا نظر بدین ...