خوشه ی انگور
یک روز صبح کشاورزی در صومعه ای را زد راهب در را باز کرد و کشاورز خوشه انگور بزرگی را به طرفش دراز کرد
«برادر دربان عزیز ، این بهترین محصول تاکستانم است ، آمده ام تا هدیه اش بدهم به شما »
« ممنونم الان برای پدر روحانی می برمش ، حتما خیلی خوشحال می شود »
« نه این را برای شما آورده ام »
« برای من ؟ من که قابل این هدیه ی زیبای طبیعت نیستم »
« هر موقع در می زنم شما در را باز می کنید ، وقتی محصولم در خشکسالی نابود شد و به کمک احتیاج داشتم شما هر روز به من تکه ای نان و جامی شراب می دادید . دلم می خواهد این خوشه انگور ، بخشی از عشق آفتاب و زیبای باران و معجزه ی خدا را به شما برساند .
برادر در بان خوشه را جلویش گذاشت و تمام صبح را به تحسین آن گذراند ؛ واقعا زیبا بود برای همین تصمیم گرفت آن را نزد پدر روحانی ببرد . پدر روحانی همیشه او را با جملات خردمندانه راهنمایی و تشویق می کرد .
پدر روحانی خیلی از انگورها خوشش آمد ، اما یادش آمد که یکی از برادرهای صومعه بیمار است ، گفت : این خوشه را به او یده خدامی داند ، شاید کمی دلش را شاد کند .
اما انگورها مدت زیادی در اتاق برادر بیمار نماند ، او هم فکر کرد : برادر آشپز از من مراقبت کرده و بهترین غذاهایش را به من داده . مطمئنم این انگورها خوشحالش می کند .
وقتی برادر آشپز موقع ناهار جیره ی او را آورد ، برادر بیمار انگورها را به او داد و گفت : « مال شماست شما همیشه با محصولات اهدایی طبیعت در ارتباطید . حتما می دانید با این شاهکار خدا چه بکنید .
زیبایی آن خوشه ی انگور برادر آشپز را به حیرت آورد و به دستیارش گفت با دقت در کمال آن انگور ها تامل کند . بعد گفت این انگورها آنقدر زیباست که هیچ کس بیشتر از برادر خادم و نگهبان انبار ظروف مقدس که خیلی ها او را مرد مقدسی می دانند ، قدرش را نمی داند .
برادر خادم هم به نوبه ی خود ، انگورها را به جوان ترین نو آموز داد ، تا به او بیاموزد که شاهکارهای خدا در کوچکترین جزئیات آفرینش حضور دارد . وقتی نوآموز انگور زا گرفت . قلبش سرشار از عظمت پرودگار شد ، چرا که تا آن موقع خوشه ی انگوری به ان زیبایی ندیده بود . همان موقع به یاد اولین باری افتاد که به صومعه آمد و به یاد کسی افتاد که اولین بار در را به رویش گشود او بود که اجازه داد او امروز در میان کسانی باشد که قدر گذاشتن به معجزات را بلد بودند . براهمین پیش از غروب خوشه ی انگور را برای برادر دربان برد .
« بخورید و لذت ببرید شما همیشه اینجا تنهایید ، این انگورها می تواند حالتان را جا بیاورد »
برادر دربان پی برد که آن هدیه به راستی در تقدیر نصیب او بوده است . انگورها را دانه دانه مزه کرد و شاد خوابید . بدین ترتیب ، چرخه بسته شد ، چرخه ای از خوشبختی و شادی ، که همیشه گرد کسانی باز میشود که در تماس با انرژی عشقند .
از کتاب زهیر « پائولو کوئیلیو »

عشق مسیح
داستایوفسکی در کتاب برادران کارامازوف ماجرای مفتشی مذهبی را بیان می کند که نقل آن را می کنم :
طی اذیت و آزارهای مذهبی در سویل ، و در زمانی که هر کس مخالف کلیسا بود به زندان انداخته می شد و یا بر روی چوبه ی دار می سوزاندنش ، مسیح به زمین بازگشت و به مردم پیوست اما مفتش اعظم متوجه ی حضور او شد و فرمان داد زندانی اش کنند .
آن شب به ملاقات مسیح به زندان می رود و از او می پرسد که چرا تصمیم گرفته است به زمین باز گردد ، مفتش اعظم به مسیح می گوید : تو کارهایمان را دشوار می کنی در ضمن عقایدت عالیست ولی این ما هستیم که قادریم آنها را به مرحله ی عمل در آوریم ، می گوید هر چند ممکن است دیگران بگویند مفتش سخت گیر است ولی چاره ای ندارد و فقط وظیفه اش را انجام می دهد ، وقتی قلب انسان همواره در جنگ است و آکنده از نفرت ، سخن گفتن از صلح و سخن گفتن از دنیای بهتر فایده ای ندارد .
هنگامی که انسان همواره احساس گناه می کند ، چه لزومی دارد که مسیح خود را برای نوع بشر قربانی کند ، مفتش اعظم ادامه می دهد و می گوید : تو گفتی تمام انسانها برابرند و درون هر کس نور الهی وجود دارد ، ولی فراموش کردی مردم نگرانند و به دنبال کسی هستند که هدایتشان کند ، کارمان را از این دشوارتر نکن و برگرد وقتی حرفهایش تمام می شود ، سکوتی سلول زندان را فرا می گیرد سپس مسیح به سمت مفتش اعظم می رود و گونه اش را می بوسد و می گوید : ممکن است حق با تو باشد ولی عشق من قوی تر است .
***************
ما تنها نیستیم ، دنیا در حال تغییر است و ما جزیی از این تغییریم ، فرشتگان ما را هدایت می کنند و حامی مان هستند ، و علی رغم این واقعیت که گاهی اوقات احساس می کنیم از تغییر انسانها و دنیا عاجزیم و علی رغم حرفهای مفتشان اعظم ،
عشق قوی تر است و یاری مان می دهد رشد کنیم ،
فقط در آن هنگام است که قادر خواهیم بود ستارگان و معجزات را درک کنیم .
پائولو کوئیلیو ( بخش پایانی فرشته ی نگهبان )
...............
خیلی به دلم نشست این نوشته ، خیلی از حرفای دلم تو همین چند تا جمله نهفتست ، شایدم مدرکی باشه برای اثبات نوشته ی قبلیم که تنها آزادی وجودی رو میشه با عشق به دست آورد ...سفر عشق
18 تیر سال 1388 تاریخی که هیچگاه از یادم نرفت و نمی رود و نخواهد رفت ...
مثل همیشه دیدارهایم با مریم محدود به زمانهایی می شد که مریم به قصد انجام کاری از خانه فرار می کرد ، با اینکه این محدودیت باعث می شد من دیر به دیر مریم را ببینم ولی لذت دیدارهای مان دوچندان می شد و هر بار که او را پس از مدتی طولانی می دیدم انگیزه هایم برای زندگی و چشیدن طعم شیرین آن بیشتر می شد ...
در آن سالها هجدهم تیر جوانان ایرانی ، جوانانی که خود را به پیری نزده اند و جوانی خود را علی رغم فشارهای شدیدی که علیه آنها بود فراموش نکردند، گرد هم می آمدند دست در دست هم قرار می دادند و زنجیره ی اتحاد فقیر و غنی و زن و مرد وپسر و دختر را بدون توجه به این مرز بندی های تبعیض آمیز می ساختند .
ساعت ده صبح با مریم در میدان ولیعصر تهران قرار داشتم ، جایی که همیشه او را می دیدم ...
می دانستم پنجشنبه روز ارامی نخواهد بود اما این تنها فرتی بود که او را برای آخرین بار ببینم و عاشقانه به محل قرار رفتم ، اعتقاد داشتم عشق قدرتمند تر از سپرهای ماموران ضد شورش است و عشق کوبنده تر و سوزاننده تز از گلوله های مظلومیست که ناخواسته از اسلحه های خصم بیرون می آید و تن من و هموطنم را مجروح می کند ...
من برای عشق رفتم چون به عشق اعتقاد داشتم و دارم و خواهم داشت ...
سلاح من دل شیرم بود و برای سفر عشق برایم از هر سلاحی قوی تر بود ، از خانه خارج شدم .. کوچه ها و خیابانها بوی عجیبی داشت ، صدای پرندگان ناله ی غمناکی به همراه داشت ، گویی شهر می دانست چه اتفاقی خواهد افتاد ، باد آرامی می وزید آه سوزناکش هر گاه به گوشم می رسید بغض گلویم شکننده تر میشد ، پرنده هایی که هر روز هنگام عبور از کنارشان از من فرار می کردند بی حرکت می ایستادند و به قدم هایم خیره می شدند ، کلاغها در اسمان قار قار کنان خبرهای شومی داشتند آنها خوب می دانستند که ساعتهاست شمشیرهای بران صیغل داده شده آماده ی جاری ساختن سیل خون های پاک بی گناه شده اند ...
اما در نگاه همه ی عناصر و مخلوقات خدا می توانستم رضایتی را ببینم و تحسینی را که مرا می ستاییدند که با دل شیر سفر عشق می روم ...
برای اولین بار دقیقا ساعتی که قرار داشتیم رسیدم و همین باعث شد مریم از این خوش قولی ام به عنوان پدیده ای باورنکردنی یاد کند ! قرار بود با هم نت های موسیقی را بررسی کنیم "مریم نوازنده ی ویولون بود و من تشنه ی دانستن این هنر الهی بودم "
مثل همیشه با هم مشغول صحبت شدیم ، کم کم صداهای شعار دادن های شروع شد ، آماده بودم بارها صحنه را در ذهن خود مرور کرده بودم ، می دانستم چه اتفاقی خواهد افتاد دوست نداشتم مریم من را حین غلتیدن در خون ببیند دنبال بهانه می گشتم تا او را از خود و آنجا درو کنم دستش را گرفتم و به سمتی رفتم که شلوغی کمتر بود، نمی دانم چه شد ناگاه تصمیم گرفتم خیابان دست راست را بروم وارد خیابان شدم مریم متعجب به من نگاه می کرد و هر گاه که از من می پرسید چرا آشفته ای لبخند می زدم ...
خیابان به محلی منتهی میشد که بیشترین تظاهرات کنندگان در آنجا بودند ، حیران مانده بودم
تمرکزم را از دست داده بودم ، نه ... مریم نباید اینجا باشد ... نه ...
ناگهان صدای گلوله های خصم بلند شد ، ترسیده بودم ، نه نباید بترسم ، من خودم را برای سفر عشق آماده کرده ام نه نباید بترسم ...
دستان مریم را محکم در دستانم گرفته بودم ، با چشمان یکدیگر با هم حرف می زدیم ، صدای گلوله ها و برخورد آنها به تن های بیگناه را نمی شنیدم ، ناگهان در چشمهای مریم ترس را دیدم ، اشک از چشمانش جاری شده بود ، دستانم سست شده بودند ، دستانم را محکم گرفت ، از دور گلوله ای را دیدم که التماس می کرد من بی گناهم من از اسلحه ی خصم آماده ام ، من بی گناهم ... گلوله آرام ارام به سمت مریم نزدیک می شد دستان مریم را دیدم خونی شده اند نمی دانم خون از کجا بود ، گلوله به مریم نزدیک تر میشد ، آرام آرام به سمت او می آمد و در آخرین لحظه سینه ی او را شکافت ...
بغض گلویم شکست ، اشکانم جاری شدند ، پاهایم سست شده بودند ، دستان مریم توان نگه داشتن دستانم را نداشتند خواستم دستانش را بگیرم اما قدرتش را نداشتم دستانمان از هم جدا شد مریم روی زمین افتاد ، پاهایم دیگر توان ایستادگی نداشتند و سست شدند و آرام بر روی زمین افتادم سرم را برگرداندم مریم را دیدم که به من نگاه می کرد و لبخند میزد ارام خودم را به طرف او کشیدم دستانش را گرفتم سوی چشمانش کمتر میشد ، ارام لبهایم را به لبهایش نزدیک کردم و بر لبانش بوسه زدم و هر دو چشمانمان را بستیم و
به آزادی سلام کردیم ...

اخلاق فروردینیها جوریه که حتی اگر برای دوستاشون بخوان حرف بزنند
در واقع به خاطر دوستاشون صحبت نمی کنند بلکه بیشتر خودشون نیاز پیدا می کنند به صحبت کردن با دوستاشون ، البته شاید من این جوری باشم ولی در کل مطمئنم خودخواهم ...
مثل همیشه خسته از زندگی می خوام براتون به خاطر خودم ! صحبت کنم ...
خیلی وقتیه که به این نتیجه رسیدم که بهر کاری که ساخته شدم زندگی نمی کنم و دارم مردگی می کنم ! اگه می خواستم سالهای قبل تصمیم قاطعی بگیرم راهم خیلی هموار بود و راحت می تونستم به خواسته هام برسم ولی ترسیدم ، سر راه جدید زندگیم بهترین موقع بود که مسیرو تغییر بدم ولی بازم ترسیدم و خودمو گول زدم که فرصت زیاده ...
حالا اینجا نیمه ی راه من قراضه ی پنجر می خوام دیگه نترسم و بزنم تو جاده خاکی و تمام ایده آلهای آدمای ایده آلیستی رو بی خیال شم ...
میگن آدمای بزرگ تعدادشون محدوده ولی من فکر می کنم همه بزرگند فقط تو جای خودشون نیستند در واقع تو اونجایی که باید باشند نیستند سالها پیش استادی بهم گفت که استعداد کشکه مهم توانایی و عمل آدمه ... شاید حق با اون باشه نمی دونم ولی من تو زندگیم نشون دادم تو هر کاری مزخرفم ولی دیگه نمی خوام اینجوری باشم ...
همیشه وقتی تو کاری رفتم که ترس داشتم ازش موفق بودم ! و حالا هم با ترس دارم میرم البته نمی دونم از چی می ترسم شاید از چیزایی که فکر می کنم یه موقعی خواهم داشت و ممکن دیگه نداشته باشم ولی فکر می کنم این خیلی احمقانست که آدمی که هیچی نداره از این ترس داشته باشه که چیزی که شاید داشته باشه رو نداشته باشه !!!
خیلی مسخرست ...
بهتره چیزایی که دارمو بهش بپردازم و دنبال کسب نداشته ها نباشم ...
مطمئنم تو این راه خاکی مهمترین نیرویی که بهم کمک خواهد کرد نیروی الهیه شاید تو پست قبلیم عکسی قرار دادم که نوشته بود no religion ولی بگم که من درسته به دین اعتقادی ندارم ولی نمی تونم نسبت به آفرینندم بی اعتقاد باشم ... مطمئنم خدا اونقدر بزرگه که با دین و این چیزا نمیشه محدودش کرد در واقع خدا به اندازه ی نگاهیه که ما نسبت به مخلوقات داریم ...
حرف دیگه ای برا گفتن ندارم ولی تو این برهوت ذهنی که در من به وجود آمده و ناتوانی در امر نوشتن دوست داشتم از اوضاع و احوالم براتون بگم هر چند بازدید کننده کم باشه ولی مطمئنم هر کی میاد اینجا محسن رو میشناسه و از دوستان صمیمیه محسنه .
دوستتون دارم برای دلخوشیم لطفا نظر بدین ...
تاریک بود ،
تاریک تاریک ،
نور چشمانش آرام آرام تاریکی ها را کنار میزد و کم کم ظاهری بر او آشگار گردید گویی او را می شناخت در چشمانش خیره شده بود ...
چشمانش را نمی دیدم دو چشمانش دیگر نگاهم نمی کردند ، او داشت به من نگاه می کرد نور کم بود چشمانم کم نور تر و کم نور تر می شدند صورتش را با دستانم لمس می کردم نگاهش را می دیدم اما چشمانش باز نبود با چشمانی بسته به چشمانم خیره شده بود ، فریاد زدم او را صدا کردم شاید خوابیده شاید خودش رو به خواب زده ، شاید خوابه ، شایدم من خوابم ... آره من خوابم من خوابم منو بیدار کنید ...
سیلی بر صورتش میزد تا شاید بیدار شود ولی نه بیدار نمی شد چشمانش باز ولی خواب بود ... او را میدید ولی دیده نمیشد ...
اصلا شاید داره منو می بینه ولی نه خیلی احمقی آخه مگه کسی می تونه با چشمای بسته ببینه نگاه کن چشاش بستست ...
زیر خروارها خاک با خودش کلنجار می رفت ...
او هنوز نمی دانست چه شده است و غر میزد که اینجا گرم است اینجا تاریک و تنگ است وقتی دید که خاک اطرافش را پر کرده است تازه فهمیده بود زیر خروارها خاک اسیر شده است ...
چرا منو زنده به گور کردند ؟؟؟ مگه نمی دونستند من جون دارم هنوز ، من نمی تونم نفس بکشم من هوا می خوام اون بالا اون بالا بالای خروارها خاک پر از اکسیژنه من چرا باید این زیر اسیر باشم ...
کم کم با موضوع کنار آمد و دیگر چیزی نگفت چشمانش کم سوتر و کم سوتر میشد ...
داشت به لحظه ی شیرین مرگ نزدیک میشد ، و کمدی مرگ بار دیگر اتفاق می افتاد ، لبخند میزد و خوشحال بود بالاخره مرگ پیش او هم آمده بود ، شیرین ترین لحظه ی زندگی یک انسان در حال اتفاق افتادن بود لحظه ای که توصیفش را هیچ نویسنده ای تا ابد این جهان نخواهد دانست و نتواند بیان کند .
سوی چشمانش که به پایان رسید همه جا تاریک شد
تاریک تاریک
و او هم مرد

پ.ن 1: یه داستان اتوبوسی مال خیلی وقت پیش با کلی سانسور و کم و زیاد کردن و تغییر دادن و ادیت نوشتم .
پ.ن 2 : شیرین ...
پ.ن 3 : از شخصیت داستانم که تا انتهای داستان همراهیم کرد ممنونم ، معمولا شخصیتهای داستانام حرف گوش کن نیستند ولی این یکی رو محکوم به مرگ کرده بودم ههههههههه باید می مرد نمی تونست کاری کنه دست و پا هم نزد خیلی راحت مرد خوشحالم که کشتمش
اسم
قالب
موزیک هم نتونستم بذارم
خیلی وقتیه ننوشتم
ولی می نویسم
چند تا داستان تو سرمه
همینا دیگه
روز خوش


بعد از گذروندن این همه فصل به فصل خودم رسیدم ولی ...
امسال اصلا مثل همیشه نیست ...
اصلا حوصله ی نوشتن ندارم نمی دونم چرا شاید بعدا هم آپ کنم
به رسم همیشگی وقتی ناتوانم در نوشتن پناه می برم به بزرگان این هنر !!!
رهی معیری
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
سال زیبا و سرشار از شادی را برای شما دوستان خوبم آرزومندم
شایدم بیشتر من چهار شروع کردم به نوشتن برای آهنگم می نویسم برای آهنگ وبلاگم ...
نمی دونم چرا با پخشش صورتم خیس شد شاید چون خیلی گرمه وسط زمستون ... شایدم ...
خوب آهنگی بود دل گرفتمو باز کرد حسابی
خیلی دیر قالب و نوشته هام رو زمستونی کردم از یه فروردینی که همه ی امیدش باریدن بر گلبرگها و
شبنم شدنه انتظاری نداشته باشید که زمختی برفها و دستهای بعد از برف بازی رو بپذیره از کسی که از
گرما میاد شایدم از بارون و شکوفه و گل و لبخند . من همسایه ی زمستونم ولی فصلم مخالف اونه
شایدم موافقه نمی دونم ... من از بهار میام آره چی دارم میگم شما می دونید من دارم چی میگم بگین
خواهش می کنم به من بگین من چی می گم صدام میاد ، نه یعنی الکی دارم داد می زنم آره شایدم
الکی دارم داد می زنم ...
به این آهنگ گوش میدم و بیشتر بارونی میشم آره شایدم عاشق بودم و الان روزهای جداییه آره شاید
جدا شدم خیلی خیلی
نمی خوام از دستتون بدم خواهش می کنم بیش تر از این نه خواهش می کنم ...
منو ببخشید در این سرمای زمستون نمی تونم از سرما خوشم میاد ولی من متعلق به این سرما
نیستم من برف رو دوست دارم اما وقتی برف بازی نیست چرا ؟ شایدم باشه ...
کمک کمک فقط کمک دارم غرق میشم دارم ...
منو ببخشید ازتون خواهش می کنم
نمی دونم چرا نوشتم و چرا می نویسم مثل همیشه عسل میدونه نوشتمو پرت کردم تو آشغالا ! چون
پسره حالیش نبود که باید گوشه ی پل باشه و جنبه ی پولدار شدنو نداره باهاش دعوام شد می
خواست منو به زور وادارم کنه به کلی ثروت برسونمش بهش گفتم زکی ! خیال کردی پسر تو باید بدبخت
باشی بیچاره می فهمی ! ولی نفهمید اونقدر گیر داد و پا فشاری کرد که من رو راضی کرد تا پولدار شه
با یه پیر مرد آشناش کردم پیرمرده از مایه دارایی بود که دنبال همین بچه مچه های گوشه خیابونند
چمیدونم همینایی که ترازو دارند شوکولات و آدامس گل و روزنامه و لنگ و هزار جور چیز و پیزه دیگه که از
این ور و اونور پیدا می کنند رو میدند دست مردم تا در آمدی رو بدند دست صاب کارشون خلاصه پیرمرده
حسابی پسره رسید زندگیش خوب می گذشت و خوب قلم من رو گرفته بود و ول نمی کرد حسابی
تسخیر شده بودم نمی خواستم کنترل دست اون بیفته ولی افتاد دهه ینی به همین راحتی یه بچه
فنقلی دماغو اومد قلمو از من دزدیو شروع کرد به نوشتن داستان خودش مگه من میذارم غلط کرده
خودم حسابشو می رسم کنترل قلم دستم اومد و حسابی بدبختش کردم حتی بدبخت تر از قبل باید
یاد بگیره که نویسنده یعنی خدا و خدا هم ینی همه چیز ینی حکم ینی حکومت ینی قدرت ینی تو هیچ
چی نیستی بیشین سرجات جوم نخور فقط گوش بده و حرف دیگه هم نباشه خدا تو کتابا ینی عدالت
ولی وقتی عادل نیست ما آدما می گیم حکمت .
حکمتتو عشقه با اینکه همیشه روبروت بودم اما یه جا بده مام بیایم کنارت گنده لات محل
خدایا منو ببخش تو کفر گویی نابغه ام کاش شکرگزارت باشم همیشه .
در پناه حق
آخرین باری که در دسته های عزاداری شرکت کردم دوسال پیش بود شایدم سه سال آخرین سال و پر خاطره ترین سال بود تو محله ی امام زاده حسن با آدمایی سنتی و تعصبی برای من که خیلی سخت بود و اما شیرین چون داشتم وقایع رو می نگاریدم و این اولین تجربه ی مستند سازی من بود خیلی دوست داشتم امسال هم تکرار شه ولی شرایط اون سال رو ندارم دیگه ، الان خیلی اوضاع پیچ در پیچ شده ! دیگه کم کم داره باورم میشه دچار راشتیسم مغزی شدم !... بهتره از محرم بگم و خاطره ای که هیچ وقت فراموش نشد ، تمامی شبهای محرم رو با یه دوربین هندی کم مدل تهران الف ! تو محله ی امام زاده حسن می چرخیدیم محله ای که هنوز میشه سنت رو تو در و دیوارش تا حدودی دید البته شاید تهران جاهای زیادی باشند برای مشاهده ی سنت فراموش شده ولی امام زاده حسن به این جهت انتخاب شد که بتونیم در واقع با یه تیر دو نشون بزنیم (این تجربه به همراه دوست فراموش شده ام ! نصیبمون شد و بدین جهت ضمایر گاهی جمع میشوند ) هم از مسجد مدنظر بتونیم تصویر برداریم و هم از هیئت ها و اعمالی که در ماه محرم بر قرار است ، شاید من یک خارجی به حساب می آمدم برایم همه چیز عجیب بود با اینکه خودم از پایین ترین نقطه ی شهر هستم ولی نمی دونم چرا همیشه سنت برایم عجیب است و سنت شکنیم زبانزد خاص و عام است ! اگر در گفته هایم تناقضی مشاهده میشود لطفا از خواندن انصراف دهید چون چند وقتیست به کل حقیر قاطی کرده و هر وقت چنین پیش می آید به گذشته رجوع می کنم به گذشته ای که زیبا بود خیلی زیبا شب عاشورا که طاسوعا نیز گفته میشود در مسجد ماندگار شدیم مراسمهای عجیبی رخ میداد عجیب بود نمی دونم چرا هیچ وقت مثل بچه ی آدم سر را پایین نمی گیرم و قبول نمی کنم من فقط باید صحنه ها رو ثبت می کردم وقتی دوربین دستم بود همه به من احترام میذاشتند اسلحه ی من دوربینم بود با اون از خودم دفاع میکردم تا غریبگی خودم در جمعیت عزادار رو پنهان کنم خاطره ی شب فراموش نشدنی عاشورا عجیب بود تا ساعت چهار با بچه ها بیدار باشیم و در خانه ی خادمان آسمانی مسجد به تماشای فیلمهای گرفته شده پرداختیم فیلمها عالی بودند البته الان هیچ کدومشون رو ندارم چون همشون ظبط شد و به صاحب یعنی همون دوست فراموش شده رسید لازم به ذکر است که با خرج کردن حدود شصت هزار تومان توسط دوست فراموش شده و بدست آوردن سی هزار تومان آن هم از در آمد فروش سیدی های ظبط شده تا جایی که من اطلاع دارم به پر خرج بودن این حرفه نیز پی بردیم ولی خاطره آنقدر شیرین بود که ضرر مالی خیلی زود فراموش شد البته شاید تقصیر من بود که به گرفتن وقایع خارج از مسجد مذکور بیشتر علاقه داشتم ... تمامی وقایع روز عاشورا از صبح تا ظهر در محله های ولی عصر یافت آباد و امام زاده حسن ظبط شد هیئت شهرک ولی عصر عالی بود و با دیدن شتر های این هیئت چشمانمان از حدقه بیرون زد حیف شد فیلمها همه رفت و به دستم نرسید دوست فراموش شده در حال حاضر نگهبان این فیلمهاست حیف عقیده ها و نظرات و آداب و رفتارمون به هم نخورد و نشد که دوستی جاودانی داشته باشیم من دنبال درس رفتم و او دنبال کار گهگاهی شاید ببینمش ...
اینم یک جورش بود از محرم همیشه نباید تلخ باشه گاهی وقتا شیرین هم هست برای کار عکاسی از مراسم های عزاداری امسال آمادگی کامل رو داشتم ولی نشد شاید مهمترین عنصر یا شایدم ترکیب یعنی دوربین عکاسی رو نداشتم دنبال فیلم هم نرفتم شاید چون کسی نبود با همکاری یکدیگر کاری رو شروع کنیم ...
ببخشید اگه تا اینجا خوندید معذرت می خوام که خیلی بی ربط نوشتم ولی کاش فیلم ها دستم بود و می تونستم مونتاژشون کنم شاید نزدیک به ۷۲ ساعت با کمک دوستم داشتیم این فیلما رو مونتاژ می کردیم و واقعا داشتیم دیوونه میشدیم من که سر کلاس حرفهای معلم رو متوجه نمیشدم و از شدت عصبانیت به علت مشاجره ای که با مدیر مدرسه داشتم شاید برای اولین بار خون دماغ شدم ! واقعا کار سختیه فیلم سازی حتی به صورت آماتوری و خیلی شیرینه یعنی این سختی تو تن من دیده میشد ولی به هیچ وجه اصلا حس نکردمش خنده دارش اینجا بود که صبح عاشورا ما پول نداشتیم چیزی بخریم بخوریم و بچه های خادم مسجد حلیم های نذریشون رو با ما تقسیم کردند و خیلی شیرین بود این حلیم حتی اگر کم بود ولی بسیار دلچسب و به یاد ماندنی بود .
اگه فرصتش می بود همین الان حاضر بودم کل زندگیم رو رها کنم برم سراغ دوربین و ثبت وقایع خیلی دوست داشتم تو غزه باشم با یه دوربین عکاسی یا فیلمبرداری نمی دونم اگه میشد می رفتم من عاشق اینم که تو دل حادثه کار کنم شاید مستند نگاری رو بیشتر دوست داشته باشم البته پشت صحنه ی مستند نگاری زیباتر از صحنه ی آن است برای همین ترجیح میدم به عنوان بیننده ژانر های دیگر رو ببینم .
قرار بود در مورد محرم باشه ولی در مورد خودم شد موردی نداره وبلاگ خودمه ![]()
در پناه حق باشید
سلام
من هر چند وقت یه بار یاد زمانی میفتم که به سیب زمینی می گفتم تیپ زمینی صدام می کردند مچن هههههه
با گوشیم چند تا عکس از روی چند تا عکس بچگیم انداختم زیاد کیفیتش خوب نشده بعدا اسکنش میکنم .

وای خدای من چه قدر خوشگل بودم ، هلو بودم هههههه بچه ی خوشگل مامان کیه ؟
من
لپ کشانی آلوچه کیه ؟
من
خامه ای یا آلوچه ؟
خامه ای ههههههه
خدایا ازت ممنونم خیلی خوبی

وقتی این عکسامو میبینم خیلی احساس خوبی بهم دست میده .
حالا حریف می طلبم هههه عکسای بچگیتون رو بیارید ببینیم کی خوشگل تره
معلومه دیگه کسی به مچن کوشولو نمیرسه
هههههههههههههههه
این عکسا رو برای دلم گذاشتم خیلی دوستشون دارم .
در پناه حق


